فکر میکردم از خستگی بمیرم
ولی نمردم
حموم کردم
شام خوردم.
دو ساعت تمام با خانواده ی ابوعلی عربی انگلیسی حرف زدم
از خوبی و ماهی و مهربونی این خانواده هرچی بگم کم گفتم
ساعت ۱۲ شب یه چیزی توی کانالش خوندم ک لرزوند منو
ضربان قلبم چنان شدت گرفت ک صداشو میشنیدم
و اسید معدم یهو پمپ شد توی کل وجودم انگار
"توی سفر عاشقی، عاشق بشی...ای بابا..."
لیو دادم از کانالش
سرمو گذاشتم ک مثلا بخوابم
تا خود صبح تپش قلب داشتم
صبحم با ضعف از خواب بیدار شدم
رفته بودن حرم
فقط محمد و مهدی کوچیکه مونده بودن
ام علی اومد ب ما گفت میاین بریم حرم؟
من نرفتم
نه جون داشتم نه توان
موندم خونه
مرتب کردم ظرف شستم خونه جارو کردم
موقع برداشتن وسایلش دستم میلرزید
دلم هم....
من چرا اینطوری شدم؟
یا سیدی خذنی....
ما را در سایت بلاک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158